خوب گوش کن که تو مرا هر آنچه هستم ببینی ...
شب ِ گریز
خانه زخمی
درد رخمی
سو سوی ستاره های بی ابر زخمی
آب خسته
باد خسته
شعر می پیچد به گوشت
گوش اما از تکرار خسته
بغض مبهم!
آرزوی مرگ مبهم
بغض مبهم ، درد زخمی با هر امید خسته
اینچنین خسته و زخمی
سایه ی شب هم گریزان ازوقت یاد ها و باد ها
روز آمد
های ...
چه زود هنگام شب تن داده به شک سایه بودن
حال ثانیه های به صف نشسته
برای شکستن من و من ها
روز آمد
من خسته
مرگ مبهم
پای زخمی مرا
بر بند بسته...
انگشتام تو گلوم گیر کرده ، داره خفم میکنه ...... آخه خودم خواستم
خودم خواستم که وقتی داد میکشم هیشکی صدامو نشنوه
دیگه خسته شدم ..... ازخنده های اونی که میشنوه اما بی تفاوته
تو اما بی تفاوت نباش...






