آغاز يك پايان
در چشمهاي او هزاران درخت قهوه بود
كه بي خوابي مرا تعبير مي نمود
باران بود كه مي باريد
و او بود كه سخن مي گفت
ومن بود كه مي شنود
آواي ليمويي ليمويي ليموييش را
او مي گفت
بايد قلبهاي خود را
عشق بياموزيم
و من مي گفت
عشق غولي است
كه در شيشه
نمي گنجد
باران بود كه بند آمده بود
و در بود كه بازمانده بود
و او بود كه رفته بود
...
میعاد در لجن شعر مورد علاقه ی من از نصرت رحمانی . دوست دارم با تو تقسیم کنمش
میعاد در لجن
رقصید
پر زد ، رمید
از لب انگشت او پرید
[ سکه ]
گفتم: خط
پروانه ی مسین
پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.
تابید ، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخته فریاد می کشید:
ـ ای ؟ یأس، ای امید !
آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.
پروانهی مسین
آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنهی لجن !
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس ... نقش شیر ؟
رویید اشگ
خاموش گشت، خاموش
گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.
...
هیس هیچی نپرس!(اگه می خوای چیزی بگی اول چشماتو ببند.)
گفتم هیچی نپرس ... حالم خوب نیست ... می خوام نباشم ...






