کسی گله نکنه. (دیر آمدن مهم نیست ، چگونه آمدن مهم است ...)
حرف برای گفتن بسیار زیاده اما چند تاشو بیشتر نمیگم ... البته شاید حجم نوشته ها بیش از اندازه فرصت ناب حوصله ی شما باشه . هر وقت احساس کردید خسته شدید دیگه نخونید تا بعدها اگر دوست داشتید بشنوید . این مهمه که :
نتوان گفت که این قافله وا می ماند
خسته و خفته از این خیل جدا می ماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی
این سفر همره تاریخ به جا میماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دل سیر زهر دام رها می ماند
می رسیم آخر و افسانه ی واماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند
بی صدا تر ز سکوتیم ولی گاه خروش
نعره ی ماست که در گوش شما می ماند
بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما
مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند
فرصت دوباره ما شدن هم دیگر با قرقبانی خانه فروشان و مرگ اندیشان به نادیده گرفتن نام کسانمان منجلاب بی کسی خواهد آورد :
شين
من درد ها كشيدم ام از درازناي اين شب بلند
با اين همه
جهان و هرچه در اوست
به كام كلمه ي باز بي چراغي چون من است
من چكيده ي نور و
عطر عيش و
آواز ملائكم
وطنم همين هواي نوشتن از شرحه ي ني است
همين است كه اين سكوت بي باده
بر بادم داده است
ورنه علفزار اردي بهشت را
كي بي وزيدن از سرمست بابونه ديده ايد
...
این بار نمی تونستم از خودم بنویسم که این رو واگذار میکنم به فرصت بهتری که بشه بر پرده ی احساس چنگی کشید و نهراسید .
این تمام من نبود ...






