خاطره ای از سید علی صالحی رو با شما قسمت میکنم... بعد از دیدار اولش اینو براش نوشتم و بهش دادم .... این اولین شعریه که از خودم براتون مینویسم:
حادثه ی ناگاهان!
باران ِ سکوتِ هزاران ابر ِدیدار تو را
سر باز ایستادن می خواهم
دیگر اینبار شرجی ِچشمان ِهزاران هزار عطش را
شرم رودی سیلاب سان بین
هیچ گاه به تو اینگونه
اینگونه هیچ زمانی
به ابهت ِ چشمانت نیندیشیده بودم
که می انگارم ببین
چندان که ظاهر فهمان و دغل حرفان
مانند پست پیشینیان لباسهاشان
تورانادیده می بینند
به طوری که آسمان هم نفرینشان نمی دارد
که حرمت نامت می روید
برلبان جاودانه های ما
بارهاباد...
به فکر پروانه های سوخته ی دردت نباش
بیندیش به فریب پسندان که
جز اندوه مجبورانه ی خاکسپاری
هم بغضی شمع مزار تو را یکسان می پندارند
چونانکه هستند
به خود بیندیش ای بغض ِ همدردسوز
به خودت بیندیش
تو هنوز هم شعله ای...






