سلام به تو ای عزیز خانگی، ای بزرگوار ای جوانه یکدست...
قبل از هر چیز تشکر خاصی از عزیزان دارم. بزرگوارانی که بی مرزترین دریا را با حضور آفتابی خود آرام نگه می دارند.
اوج منم غزل منم ... موج به اندازه تو...
این بزرگواران به ساحل بی مرزترین دریا نشسته اند و با گفتارشان موج را به زیبایی می رقصانند و من هم تازه می شوم و سبک می شوم.
از تمام دوستانی که با لطفشان موجی به این امواج اضافه کردند تشکر می کنم و دستشان را می بوسم.
و اما صحرا بزرگوار تر از آن است که از این دوست خانگی تشکر کنم اما او را می ستایم و این دستنوشته را به او پیشکش میکنم.
از مقدمه ها عبور می کنم و اینباز شاعر تر از همیشه، بارانی تر از هر روز و راهی تر از سفر های ساده اما، از سید علی صالحی می گویم.
فاصله نامها
ميان شب و روز، فاصلهایست
که گرگ و ميشِ گمان من و پسينِ آسمانش مینامند.
ميان سکوت و پچپچه، فاصلهایست
که تصميمِ ترنمی در پسِ پنهانِ سينهاش مینامند.
ميان زادنِ پيله و آسمان پروانه، فاصلهایست
که آرامشِ انتظار و ترانهی تکاملش مینامند.
ميان گونهی نوزاد و لبانِ نوبالغ من، فاصلهایست
که سايهروشنِ ميلِ غريبِ ملکوتش مینامند.
ميان همين شد آمدِ اندوهِ آدمی، فاصلهایست
که بغض بیقرار گريستنش مینامند.
ميان سرانگشتِ سرودن و اين دفتر سپيد، فاصلهایست
که بارانِ بیامان تغزل و ترانهاش مینامند.
ميان ماه و اين کوچهی منتظر، فاصلهایست
که پردهپوشِ نابهنگامِ سحابیاش مینامند.
ميان فتيله و کورسوی کبريتِ نمور، فاصلهایست
که ترديد تداوم شب بیپايانش مینامند.
ميان خواب شبانه و بيداری سَبَق، فاصلهایست
که رويایِ سبکبالِ نوشانديشِ کودکانهاش مینامند.
ميان چکامهی شبنم و رگبرگِ بابونه، فاصلهایست
که خواهشِ خاموشِ تشنگیاش مینامند.
اما ميان من و تو ... ای تغزلِ مغموم! فاصلهایست
که ميان همهی مفاهيم آسيمهام هنوز
ناميش نيست!
ناميش نيست!
سید علی صالحی/وقتی که رسیدیم قطار رفته بود/دفتر اول






