خواهش میکنم از من سوال نکن
حالا سالهاست که من از رسم رويا به گريه رسيدهام.
چرا پروانههای مُردهی مرا پس نمیدهيد
چرا کتابهای کهنه بر آب، آتش گرفتهاند
چرا هيچ کسی با يک پياله آبِ خُنَک به کوچه نمیآيد؟
شعر نوبت از سید علی صالحی
نوبت
ما سه نفر بوديم
دستهامان بیسايه
سايههامان بر ديوار
و چشمهامان رو به رد پای پرندگانی
که در اوقات روياها رفته بودند،
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای خواندن يک ترانهی معمولی تنگ شده بود
اما صدای شکستنِ چيزی شبيه صدای آدمی آمد.
سالها بعد، از مادران مويهنشين شنيديم
هيچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
میگويند سال ... سال کبوتر بود.
ما دو نفر بوديم
يادهامان در خانه
خوابهامان از دريا
و لبهامان تشنه
تنها به نام يکی پياله از انعکاسِ نوشانوش،
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای ديدن يک رخسار آشنا تنگ شده بود
اما صدای شکستن چيزی شبيه صدای آدمی آمد.
سالها بعد، از مادران مويهنشين شنيديم
هيچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
میگويند سال ... سال چاقو بود.
ما يک نفر بوديم
بعد هم اندکی باران آمد ...
بدون شرح!!!






