خیلی دیر به روز کردم میدونم ، شما به بزرگواریتون ببخشید ، نبودم ، بودن و بودنم فرقی نداشت...بگذریم...
پرسشها پرسشهای بی گمان نفس گیر ... طوری که دیگه یارای گفتنم نباشه ... یه شعر از سید علی صالحی میخوام بذارم ، یکی از دلایل گم شدن من بود...
چقدر علامت سوال؟
چرا به شَک از خوابِ شب
هی حرف و حديثِ دور؟
چرا گمان بَد به دو ديدهی دريا؟
چرا چيزهای بیجهت، چراغهای شکسته ...؟
فقط همين دعای امروزِ آدمیست
که مثلا به جرم ديدار گريه، گاه چشمهايمان را گروگان گرفتهاند؟
وِل کن بيا همين حدود
حالا سالهاست که به جرم گفتوگويی ساده حتی
ذهن و زبانِ دريا را به گروگان گرفتهاند.
وِل کن بيا همين حدود
اصلا همهجا همين طور ترانه گران، گهواره شکسته و
چيزهای بیجهت بسيار است.
اصلا اوقات بسياریست
که به جرم فقط لمسِ گونه در طعمِ اشتياق،
دل و دست مرا به گروگان میگيرند
اما من و شک حتی به خوابِ شب
...
و اما یادت باشه
اینک آن آواز پرواز بلند و این خاموشی و زمین گیری؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
این همخوابگی با مادر ظلمت؟
من که هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد!
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد...






